صناعةالطب جالينوس، آثار تئوفيلوس پروتوسپاتاريوس، اسحاق اسرائيلي، و علي بن عباس، كه همگي بهوسيلهٴ قسطنطين افريقي ترجمه شده بود.
اگر كالبدشناسي موروس را مربوط به اندكي پس از نيمهٴ سدهٴ دوازدهم، بدانيم؛ كالبدشناسي ريكاردو و نيكولا را بايد در اواخر همان سده، جاي دهيم. اگر نام موٴلف كالبدشناسي ريكاردو واقعاً نيكولا باشد، او را با نيكولاي سالرنويي قديميتر كه قرابادين سالرنو را تأليف كرده است نبايد اشتباه كرد (
¿ نيمهٴ اول سدهٴ دوازدهم). مسلماً اين نامها داراي اهميت چنداني نيست؛ مسئلهٴ مهم قرار دادن اين آثار در جايي است كه از لحاظ زماني به واقعيت نزديكتر باشد.
اورسوي كالابريايي1
پزشك سالرنويي كه در نيمهٴ دوم سدهٴ دوازدهم، در سالرنو برآمد. موٴلف رسالهاي در قارورهبيني،2 و آثاري در فلسفهٴ طب.
ممكن است او موٴلف يكي از آثار كالبدشناسي سالرنو3 باشد. اين كالبدشناسي مانند آثار قبلي راهنماي كالبدشكافي نيست، بلكه بيشتر جنبهٴ فلسفي دارد و بيشتر به فيزيولژي و آسيبشناسي توجه كرده است.
سودهُف اين متن را چهارمين كالبدشناسي سالرنو مينامد، ولي بنابر محاسبهٴ ما اين پنجمين يا ششمين است. با اين همه، ميتوان گفت كه كالبدشناسي ريكاردو پيش يا پس از آن بوده است.
فهرست كامل متنهاي اوليه كه مورد بحث قرار گرفته بدين شرح است:
متن
تاريخ تقريبي
1ـ كالبدشناسي كوفو
آغاز سدهٴ دوازدهم.
2ـ دومين نمايش سالرنو
پيش از نيمهٴ سدهٴ دوازدهم.
3ـ كالبدشناسي موروس
پس از نيمهٴ سدهٴ دوازدهم.
4ـ كالبدشناسي ريكاردو
پايان سدهٴ دوازدهم.
5ـ كالبدشناسي اورسو(؟)
پايان سدهٴ دوازدهم.
6ـ كالبدشناسي موجودات زنده4
حدود 1225.
در مورد شمارهٴ 6، ¿ يادداشت اينجانب دربارهٴ ريچارد وندووري در فصل سيوهشتم مربوط به طب (نيمهٴ اول سدهٴ سيزدهم).